X
تبلیغات
خاطرات یک مرده شور
سلامم رو خیلی سنگین جواب داد.

این جور وقت‌ها باید فکر می‌کردم ببینم چه غلطی کرده‌م که آمیرزا تحویل نمی‌گیره!

این بار اما فکر لازم نبود؛ خودم می‌دونستم.

راهم رو کج کردم طرف غسالخونه...

در رو باز کردم...

ناله‌ی در، سکوت فضا رو شکست...

آروم آروم جلو رفتم...

کفشهامو کندم و روی سنگ دراز کشیدم

به سقف غسالخونه خیره شدم

رها و بی حرکت...

مثل میت...

میتی که چشم‌هاش هنوز روح دارن انگار!

اشک...

اشک...

اشک...

خدایا غلط کردم!

.

تو حال و هوای خودم بودم که احساس کردم فرشته‌ها دارن صورتم رو نوازش می‌کنن!

به خودم اومدم...

آمیرزا بود...

بالا سرم وایساده بود و داشت اشکای من رو به سر و صورت خودش میکشید!

مثل اینکه برق منو بگیره از جا پریدم و نشستم!

از این کار پیرمرد انقدر خجالت زده و شرمنده شده بودم که نمیتونستم توی صورتش نگاه کنم.

صورتم رو با دستای سالخورده‌ و مهربونش قاب گرفت و آورد بالا...

پیشونیم رو بوسید...

سرم رو چسبوند به سینه‌ی خودشو گفت:

ان الله یحب التوابین... خدا توبه کار رو دوس داره... منم که مخلص دوستای خدام!

تو اگه باشی، اشک دوست خدا رو برا تبرک بر نمی‌داری؟!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 15:20  توسط مرده شور | 

سرم رو انداخته بودم پايين و با ريشه هاي قاليچه ور مي‌رفتم. روم نمي‌شد تو صورتش نگاه كنم و سر حرف رو باز كنم...

چند باري دزدكي ديد زدم! رفتارش هيچ فرقي نكرده بود. مثل هميشه؛ انگار نه انگار كه اين همه مدت خبري ازم نبوده و سراغي ازش نگرفته‌ام. با اين حال فكر كردم بد نيست اگه توضيح بدم و يه جورايي خودمو تبرِئه كنم. بالاخره در ديزي و حياي گربه و اين چيزا مال اينجور جاهاست ديگه!

با يكي دو تا سرفه‌ي الكي صدامو صاف كردمو بريده بريده، با يه لحني كه شرمندگي و خجالت ازش فهميده بشه گفتم:

خدا شاهده آميرزا...همه‌ي اين مدت...دلم اينجا پيش شما بوده...روزي نبوده كه يادت نباشم...به روح آقام راس مي‌گم...يعني...مي‌خوام بگم كه...مي‌دوني؟...ممكنه يه مدت غيب بشم؛ ولي بي‌معرفتي تو مرامم نيست...اين نبودنا رو به حساب نامردي نذار...صد سالم اگه جور نشه ببينمت، امكان نداره فراموشت كنم...شايد باورت نشه...ولي من با يادت زندگي مي‌كنم آميرزا...

سرمو آوردم بالا. نگاهم قفل شد رو صورت آميرزا. يه لبخند كمرنگ شيرين روي لبش بود كه يه دنيا حرف داشت انگار. آرامش از سر و روش مي‌ريخت. با ابروهاي سفيد و پر پشتش اشاره كرد به سيب‌هايي كه از خيلي وقت پيش گذاشته بود جلوم كه لابد يعني " ميوه‌تو بخور...اينقدر خالي نبند! "

فوري چشامو گشاد كردمو گفتم: دروغ نمي‌گم به روح آقام...

به نشونه‌ي تاييد، سري تكون داد و آروم گفت: مي‌دونم...و ساكت شد

چايي رو گذاشت جلوم؛ ولي بدون قند. فكر كردم يادش رفته. به شوخي گفتم: چايي شيرينه؟ خيلي جدي گفت: نه! چايي شيرين برا چي؟ خنديدم و گفتم: منظورم اينه كه قندش كو پيره‌مرد؟ شمرده شمرده و با طمانينه گفت: تو گفتي چايي بيار؛ منم آوردم...ديگه حرفي از قند نزدي!

هاج و واج زل زدم توي چشماش. چند ثانيه‌اي خيره خيره نگاش كردمو بعدم تيرّي زدم زير خنده! اونقدر خنديدم كه چشام پر اشك شد. تصوير آميرزا برا چند لحظه تار شد. اشكامو با لبه‌ي آستينم پاك كردم...نگاهم قفل شد رو صورت آميرزا. يه لبخند كمرنگ شيرين روي لبش بود كه يه دنيا حرف داشت انگار. آرامش از سر و روش مي‌ريخت...نجيب و سر به زير گفت:

حكايت من حكايت همين چاي و قنده! هفتاد ساله توي اين آبادي مرده‌شوري مي‌كنم. اسم آميزعبدلّا گره خورده با مرگ و قبر و ميت و اين حرفا...پسر حاجي! اگه ياد من بودي و ياد مرگ نبودي بدون چاي بدون قند ريختي برا خودت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 19:24  توسط مرده شور | 

عصرای تابستون معمولن کارش همین بود
یکی دو ساعت به غروب که دیگه آفتاب بی رمق می شد، یه فرش حصیری کوچیک پهن می کرد بیرون اتاق...سماور نفتی قدیمیش رو هم میاورد و بساط چای رو همون جا علم می کرد...بعد یه کاسه آب برمی داشت و اون دور و اطرافرو آب می پاشید...دستش رو از آب کاسه پر می کرد و توی هوا می لرزوند...قطره های بارون دست آمیرزا زمین خاک گرفته ی قبرستون رو خیس می کرد...فضا پر می شد از بوی خاک بارون خورده...بعد میومد کنار سماور، روی تشکچه ی قهوه ای رنگش می نشست و تکیه می داد به دیوار کاه گلی اتاق و...
.
.
نشست روی تشکچه و تکیه داد به دیوار
"هی...روزگار"ی گفت و خیره شد به قبرستون
شیطنتم گل کرد...به شوخی گفتم: بد جور آه می کشی آمیرزا!...چیه؟!...عاشق شدی؟!
توجهی نکرد...نگاهش قفل شده بود روی قبرستون...فکر کردم صدامو نشنیده...خواستم حرفمو تکرار کنم ولی دیدم انگار داره با خودش حرف می زنه!!...صداش جوهر نداشت...مثل آدمی که پچ پچ کنه...ساکت شدم و دل دادم ببینم چی می گه...
پلک هاش رو می بست گاهی...آروم سرش رو تکون می داد و با یه حال خاصی هی می گفت:
عاشق...
عاشق...
عاشق...
کأنّ راس راسی عاشق شده بود!...خنده ام گرفت...ولی فرصت نداد که بخندم!
روشو کرد طرف من...مثل همیشه چشماش خیس اشک بود!...
با اون لهجه ی صمیمی و صدای مهربونش گفت:

پسر حاجی!
اگه روزی روزگاری اومد که تونستی نشنیدنی های عالم رو بشنوی، برو سراغ اهل قبور!
به گمونم اونجا باید بشنوی که با چه حسرتی می خونن:
عاشق شو ور نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقـش مقـصود از کارگاه هـستی


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 20:48  توسط مرده شور | 
آمیرزا نشسته باشد کنج گورستان، سر قبری که هنوز کنده نشده، یا گوشه ی اتاق خودش، یا حتا مثلن گذارش افتاده باشد یک جای شلوغ و پرهیاهو مثل پارک، یا وسط یک عروسی، فرقی نمی کند...

 

آمیرزا هرجا که باشد...آمیرزاست...

من ؟! منی که نمانده، یعنی نباید مانده باشد اما همین یک مشت پوست وگوشت و استخوان که می بینی هم، فرقی نمی کند کجا باشد...دل باید که پناهی داشته باشد امن و آرام...جایی که گِل وجودش هرجا هم که باشد دلی که آن میانه امانت است، آرام باشد و مطمئن...

اسم شیخ صنعان را که شنیده ای؟! همین جوری بین تمام کتاب های توی قفسه چشمم افتاد به کتابی با جلد بنفش کمرنگ که رویش نوشته:شیخ صنعان... « لیلی و مجنون » هم کنارش است...باز هم هست...این سری کتاب ها همه اش را دارم...

بگذریم...

هوای مرگ رسیده است تا حوالی من...مرگ که می گویم می دانی که ته دلم یک چیزی هُرّی می ریزد و از ذهنم می گذرد که نکند بروم و سری بلند و دلی آرام نداشته باشم...نکند...

امشب شب خاصی است.خاص در این جمله درست یعنی خاص...یعنی شبیه اش هرگز نمی شود باشد...مثل آمیرزا که شبیه ندارد...مثل تو که ...

این جا برای از « تو » نوشتن هوا کم است شاید...اجازه هست یا نه، نمی دانم! اما قبول کن که گاهی نمی شود که نگفت...مثلن بگویم « سلام که سلامتی بیاورد برایت » و کلمه اتفاق بیفتد و...سلامت باشی !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:0  توسط مرده شور | 

انصافن خیلی خوشگل و تودل برو بود

همه هم دوسش داشتن

 

حبیب آقا که بدون استثنا هر وقت می دیدش، یه شیش هفتا ماچ محکم می چسبوند رو صورتش:

اللهم (ماچ) سل الا (ماچ) مهمد (ماچ) وال ... مهمد ... وجّل ... فرجم!!

 

حتا خانوما هم تا همین چار سال پیش، قربون صدقه و ماچ و بوسشون به راه بود!

طاهره خانوم می گفت:

پسر، تا پشت لبش سبز نشده...تا صداش خرکی نشده، محرمه!!

 

رفیقا هم که دیگه نگو...جون می دادن براش

.

.

.

خبر رو از چند روز پیش، همه می دونستن؛ ولی جنازه تازه رسیده بود

میگفتن: غوّاصا هم هر چی گشته بودن، فایده نداشته...بعد سه روز کنار ساحل پیدا شده

.

.

بوی گندش حال آدم رو به هم می زد

سیاه سیاه بود...عین زغال!

بد جوری هم باد کرده بود؛ اونقدر که پیش خودم گفتم: توی قبر جا نمی شه!

یه طرف صورتش، انگار که محکم به صخره ای چیزی خورده باشه، اصلن متلاشی بود

متلاشی بود و غرق مگس!

کسی جلو نمی رفت

بوی گندش حال آدم رو به هم می زد

 

نمی دونم این بار چندم بود که آمیرزا می گفت:

چارتا جوون "یاعلی" بگن، جنازه رو بیارن تو، ما مشغول بشیم

 

کسی جلو نمی رفت

بوی گندش...

.

.

پیرمرد، آستینا رو زد بالا و خودش راه افتاد طرف جنازه

خجالت کشیدم...

با دست، محکم دماغم رو گرفتم و ابروهام رو گره زدم به هم و منم راه افتادم

دوتایی بالا سر جنازه نشستیم

داشتم بالا می آوردم...

.

سرش رو آورد نزدیک

با چشم به جنازه اشاره کرد و آروم گفت:

خوب نیگا کن پسر حاجی

"غیبت"  یعنی همین!



+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:5  توسط مرده شور | 
از دار دنیا فقط یه پسر داشت که شهید شد .
یعنی رفقاش گفتن، دیدن که شهید شده .
شش هفت سال از من بزرگتر بود .
خانومش هم هفت سال پیش از دنیا رفت .
از بعد فوت خانومش، دیگه توی همین قبرستون زندگی می کنه .
توی یه اتاق، کنار مرده شورخونه .
.
.
یه روز بهش گفتم: آمیرزا!...شب...نصفه شب...تک و تنها سینه ی قبرسّون...خداییش نمی ترسی؟!

سر صبر چاییش رو خورد، بلند شد از لب تاقچه مفاتیح رنگ و رو رفتش رو برداشت و اومد نشست
بعد همینجور که سرش تو کتاب بود و ورق می زد، گفت:

آخرش که چی؟!...تک و تنها سینه ی قبرسّون .
مرده ها ترس ندارن پسر حاجی!
از زنده ها بترس!
از خودت!
.
.
سرش رو که بالا آورد، چشماش پر اشک بود .
زل زد توی چشمام و با یه صدای لرزونی گفت:

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:19  توسط مرده شور | 

وقتی بهش گفتم منم می خوام مرده شور بشم، زد زیر خنده .

از اون خنده های با نمک پیرمردونه!

ولی یه هو، انگار که یاد چیزی بیفته، لب و لوچش رو جمع کرد و ساکت شد...ساکت ساکت!

 

اولش خیال کردم حالش بد شده؛ آروم آروم و همچین یه خورده با ترس و لرز بهش نزدیک شدم...

اشک، توی چشماش می رقصید! اومدم بگم: آمیر...

آب دهنش رو قورت داد و راهش رو کشید و رفت .

.

من چند بار آمیرزا رو موقع "مرده شوری" دیده بودم .  

اول که غیر از دو سه نفر از کس و کار میت، همه رو از اتاق بیرون می کرد!

 

بعد همینجور که آسه آسه میومد و می رفت و آماده ی کار می شد،

برا این دو سه نفر، کلی اختلاط می کرد؛

از پستی دنیا، از غفلت آدمی زاد، از مهربونی خدا، از لطف اهل بیت، از...

 

قبل از غسل، یه ده دقیقه ای میت رو تمیز می شست؛ لیف و کیسه و سنگ پا و...

در عین حال خیلی مراقب بود که یه وقت خدایی نکرده به میت بی احترامی نشه .

می گفت: جنازه ی مومن حرمت داره .

 

از مستحبات غسل، اونقدری که من شنیده بودم، همه رو انجام می داد .

 

غسل رو هم که شروع می کرد، دیگه حال و روزش تماشایی بود!

یه ذره با خودش حرف می زد، یه ذره با میت؛ یه ذره با میت حرف می زد، یه ذره با خدا؛ یه ذره با خدا حرف می زد، یه ذره با خودش؛ یه ذره...

از اون اول تا آخر هم، متصل اشکش سرازیر بود .

هر کی نمی دونست خیال می کرد داره بدن عزیزش رو غسل می ده

یا مثلن دفعه ی اولشه، جوگیر شده!

.

نمی تونستم بی خیال بشم .

اون مرده شورخونه "کلاس اخلاق" بود لامصب!

.

هرروز نیم ساعت قبل اذون صبح، قبرستون بودم؛ پشت در اتاقش .

منتظر می موندم تا برا نماز بیاد بیرون .

سلام می کردم و دیگه هیچچی نمی گفتم .

نمازم رو که می خوندم، تا آفتاب بزنه همونجا می موندم؛ ولی بازم حرفی نمی زدم . حتا یه کلمه!

آفتاب که می زد، باهاش دست می دادم؛

می گفتم : خدافظ ... می گفت : به امون خدا

.

.

.

آفتاب که زد، باهاش دست دادم؛ گفتم: خدافظ

گفت:

مکروهه ... برات عادت میشه ... دیگه از "مرگ" هم حساب نمی بری! ... خود دانی!!



+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 16:58  توسط مرده شور | 

آمیزعبدلّا!

شاید اگه بگم نود سالشه دروغ نگفته باشم . وهم اگه بگم هفتاد هشتاد ساله که با مرده ها مأنوسه!!

بنده ی خدا حالا دیگه فقط یه مشت پوست و استخون ازش مونده؛ ولی ماشالا هزار ماشالا هنوز سرپاست .

.

.

من مثل بیشتر مردم اینجا، روی زمین کار می کنم . سه روز هفته هم برا تدریس میرم شهر؛ ولی بقیه ی وقتم رو تا اونجایی که بتونم دوروبر " آمیرزا " میپرم . الانم که یکی دو ساله رسمن شدم وردسش!!

نمی دونم؛ شاید مال همینه که چند وقته رفتار همه باهام عوض شده!

 

آخه اینجا، بعضیا برا آمیرزا حرفای عجیب غریبی می زنن . میگن جادوگره، با ارواح در ارتباطه، اجنه براش کار میکنن، دیوونس، چه می دونم؟!...

 

حتا یه روز عفت خانوم، مادر فرشته،  منو کشید یه کناری و شروع کرد به ور زدن...2 ساعت!!

که چی؟

که جوون!

نکن این کارارو! لگد به بخت خودت نزن! چیه اون پیرخر رو خوش کردی؟! من خیر تو رو میخوام! پس فردا دست هر دختری رو بخوای بگیری، باید در یکی از همین خونه ها رو بزنی! کسی دخترشو دست آدم خل و چل نمی ده! بیا از خر شیطون پایین! ناسلامتی تو استاد دانشگاهی! اون بابا ننه ی خدا بیامرزتم اگه زنده بودن، والا به خدا همینجور برات دل میسوزوندن! تن اون بیچاره ها رو توی گور...

.

.

ولی آقای خدا بیامرز من، هر وقت که حرف آمیزعبدلا پیش میومد، آهی می کشید و می گفت:

راستی راستی که آمیرزا ، عبداللهِ ... بنده ی خداست .

بعدم با صدای بلند می گفت:

هزار بار گفتم، بازم میگم؛ من اگه اون سر دنیام از دنیا رفتم، جنازمو میارید آمیرزا غسل بده ...

.

.

بنده ی خدا حالا دیگه فقط یه مشت پوست و استخون ازش مونده؛ ولی ...



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 16:25  توسط مرده شور | 

عجالتن پنجره را باز می کنم.

.

راستش هنوز...

.

ترسم خیلی کم شده ها!

اما هنوز عادت نکرده ام.

با دیدن بعضی شان حالت تهوع پیدا می کنم.

بوی سدر و کافور هم اذیتم می کند.

.
عجالتن پنجره را باز می کنم...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 17:33  توسط مرده شور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
توی این دنیا
چیزهایی هست
که زیاد دیده می شود
اما کمتر به چشم می آید!

نوشته های پیشین
آذر 1392
اردیبهشت 1389
شهریور 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM